۱٠:۳۳ ‎ب.ظ - ۱۳۸٧/۱۱/٩

وداع

comment نظرات ()

وداع

 

می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه ی خویش

به خدا می برم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه ی خویش

 

می برم،تا که در آن نقطه ی دور

شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکه ی عشق

زینهمه خواهش بیجا و تباه

 

می برم تا ز تو دورش سازم

ز تو،ای جلوه ی امید محال

می برم زنده به گورش سازم

تا از این پی نکند یاد وصال

 

ناله می لرزد ، می رقصد اشک

آه ، بگذار که بگریزم

از تو ، ای چشمه ی جوشان گناه

شاید آنکه بپرهیزم من

 

به خدا غنچه ی شادی بودم

دست عشق آمد و از شاخم چید

شعله ی آه شدم ، صد افسوس

که لبم باز بر آن لب نرسید

 

عاقبت بند سفر پایم بست

می روم ، خنده به لب ، خونین دل

می روم ، از دل من دست بدار

ای امید عبث بی حاصل

                                           فروغ فرخزاد